فارسی

Norsk

کلمات - Verb

نصیحت کردن

råd

اجازه دادن

tillate

درخواست کردن

søke om

سؤال کردن

spørre

آوردن

bringe

خرید کردن

kjøpe

تماس گرفتن

anrop

توانستن

kan

آمدن

komme

شمردن

telle

گریه کردن

gråte

نوشیدن

drikke

رانندگی کردن

kjøre

خوردن

spise

احساس کردن

føle

جنگیدن

slåss

فراموش کردن

glemme

گرفتن

دادن

gi

رفتن

حدس زدن

gjett

شنیددن

høre

بوسیدن

kysse

دانستن

vet

یاد گرفتن

lære

ترک کردن

permisjon

زندگی کردن

bo

نگاه کردن

se

عشق ورزیدن

kjærlighet

ساختن

gjøre

علامت گذاری کردن

merke

باید

نیاز داشتن

trenge

پرداخت کردن

betale

بازی کردن

spille

منتشر کردن

publisere

خواندن

lese

به یاد آوردن

huske

گفتن

si

جستجو کردن

søk

دیدن

se

فروختن

selge

فرستادن

sende

باید

bør

آواز خواندن

synge

خندیدن

smil

صحبت کردن

snakke

ماندن

oppholde seg

مطالعه کردن

studere

برداشتن

ta

فکر کردن

synes at

فهمیدن

forstå

راه رفتن

خواستن

ønsker

نوشتن

skrive

  1. افعال

  2. چه چیزی گفتی؟

  3. آنها به من سفارش کردن تا قبل از خواب پیاده روی کنم

  4. امروز چطوری؟

  5. امروز بهتر از دیروز هستم؛ کمی ورزش کردم

  6. آیا انگلیسی صحبت می کنید یا زبان دیگری؟

  7. پدر و مادر من زبان دیگری را صحبت نمی کنند اما کمی انگلیسی متوجه می شوند

  8. بگذار تا توانایی هایم را در هنر به تو نشان بدهم

  9. من فراموش کردم تا به تو بگویم که امروز دیرتر می آیم، ببخشید

  10. من تمام آخر هفته ها به تماشای فیلم می روم

  11. من دوست دارم تا رانندگی کردم را یاد بگیرم

  12. من به دنبال فروختن کسب و کار خود هستم بنابراین برای خرید خانه نیازمند مشاوره هستم

  13. من تمالیفم را به وسیله ایمیل می فرستم

  14. دختر من زبان انگلیسی می خواند

  15. من معمولا با اتوبوس به مدرسه می روم


تبلیغات